مرد کشاورزی توی زمینش چاهی بود که خشک شده بود و آبی نداشت. یک اسب پیر هم داشت که کور بود. یه روز اسبش در چاه افتاد. کشاورز با خودش گفت این اسب پیر و نابیناحتما پاهایش شکسته و من هم نمی توانم آن را از چاه بیرون بیاورم . بیچاره اینقدر زجر می کشد تا بمیرد پس بهتره چاه رو پر کنیم و اسب رو از عذاب نجات بدیم. همسایه ها رو جمع کرد و همگی شروع کردند به پر کردن چاه. یه کمی که گذشت صدای اسب قطع شد. پیر مرد گفت یه لحظه صبر کنید تا قبل از زنده به گور شدن کامل یه بار دیگه اسب رو ببینم. وقتی توی چاه رو نگاه کرد دید هر بیل خاکی که روی اسب ریخته میشده خودش رو می تکونده و روی خاکها می ایستاده ومی آمده بالاتر.
نتیجه: ما هم می تونیم از مشکلات و سختی ها پله بسازیم و روی اونها وایسیم تا بریم بالاتر
چه وبه باحاله زیادی(!) داری
هنوز همشو نخوندم
ولی میخونم
با سلام به علی آقا
چه بلایی سر وبلاگت اومده؟ رفتم به وبلاگت سر بزنم دیدم پیغام خطا می ده
علی جون من توی وبلاگم مطالب سیاسی نمی ذارم لطفا مطالبی که می فرستی غیر سیاسی باشه تا من شرمنده ات نشم
با تشکراز مطلبی که فرستاده بودی -سروناز