گلدون

داستان های کوتاه ، جملات زیبا و تصاویر به یاد ماندنی

گلدون

داستان های کوتاه ، جملات زیبا و تصاویر به یاد ماندنی

پادشاهی که خوشبخت نبود

  در روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد.

پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند.

فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسی که رسیدند، از او پرسیدند:« آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟»

جواب آنها « نه» بود، چون هیچ احساس خوشبختی نمی کرد.
نزدیک غروب وقتی مأموران به کاخ بر می گشتند، پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد و لبخند می زد.

مأموران جلو رفتند و گفتند:« پیرمرد، تو که لبخند می زنی، آیا آدم خوشبختی هستی؟»
پیرمرد با هیجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختی هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه ببریم.»
پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتی به کاخ رسیدند، پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.

فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند.
پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده تا او بتواند پیراهنش را بپوشد، بسیار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستید؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا برتن کنم.»

مأموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر این پیرمرد هیزم شکن آن قدر فقیر است که پیراهنی برتن ندارد!! »

گنجشک و خدا

گنجشک و خدا

 

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت.فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به

 

فرشتگان این گونه می گفت: می آید من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم و یگانه

 

قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارم.

 

سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود

 

 با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

 

گنجشک گفت لانه ای کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی ام،تو همان را

 

هم از من گرفتی این طوفان بی موقع چه بود؟

 

چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 

و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد و فرشتگان همه سر به زیر

 

 انداختند.

 

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی،باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از

 

 کمین مار پر گشودی.گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود.

 

خدا گفت: که چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دفع کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر

 

 خواستی.

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگهان چیزی درونش فرو ریخت. های های گریه هایش

 

ملکوت خدا را پر کرد.

نقاط قوت یا نقاط ضعف؟!

از نقاط ضعف خود، به عنوان نقاط قوت استفاده کنیم

 

کودک ده ساله ای که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون

 

 رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو

 

 بسازد؛ استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی

 

کل باشگاه ها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش

 

 ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از 6 ماه خبررسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در

 

 شهر برگزار می شود.

 

 استاد به کودک ده ساله، فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن

 

کار کرد.

 

 سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان

 

خود را شکست دهد!

 

سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهی نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و

 

 سال بعد نیز در مسابقات کشوری، آن «کودک یک دست» موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و

 

 به عنوان قهرمان کشورانتخاب گردد.

 

 وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد رازپیروزی اش را پرسید!؟

 

 استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها

 

امیدت همان یک فن بود، و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف

 

بود که تو چنین دستی نداشتی!

 

 نتیجه: یاد بگیریم که در زندگی، از نقاط ضعف خود، به عنوان نقاط قوت استفاده کنیم.

 

راز موفقیت در زندگی، داشتن امکانات نیست؛ بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت

 

 است.

کوزه ترک خورده

کوزه ترک خورده

کوزه گری در روستا هر روز صبح  ازرود خانه با کوزه هایش برای روستا آب می آورد  و یک ساقه

 

بامبو را روی شانه هایش می گذاشت وکوزه های خالی را به دو سر آن آویزان می کرد .

 

وقتی کوزه گر به روستا برمی گشت ، دو کوزه همراهش بود که  یکی از کوزه های سفالی ترکی

 

کوچک داشت و مقداری از آب  آن خارج می شد .

 

کوزه سالم به خود افتخار می کرد چون آب را کامل می رساند اما کوزه ترک خورده شرمنده بود چرا

 

که او فقط نیمی از کارش را درست انجام می داد.  

کوزه ترک خورده بالاخره نتوانست این وضع را تحمل کند و داد زد : « من به درد نمی خورم ، چرا

 

 که ترک دارم »؟

 

کوزه گر بدون توجه به داد و بی داد کوزه ، هر دو را با دقت پر می کرد و به روستا می برد ، به

 

 روستا که رسیدند . باز آب کوزه ترک خورده نیمه بود .

 

 کوزه ترک خورده پرسید :« چرا مرا دور نمی اندازی !؟

 

کوزه گر به کوزه لبخند زد و آنها را روی قفسه گذاشت .

 

روز بعد ، وقتی کوزه گر کوزه ها را از دو سر چوب آویزان می کرد ، به کوزه ترک خورده گفت :

 

 « ماه هاست که گله ات را می شنوم .»

 

کوزه ترک خورده گفت : من از خودم خجالت می کشم ، من فایده ای ندارم .

 

کوزه گر گفت : امروز وقتی داریم به روستا بر می گردیم ، به مسیر برگشتمان خوب نگاه کن .

 

این اولین بار بود که کوزه ترک خورده به گل ها توجه می کرد . گل های رنگارنگ او را خیلی

 

خوشحال کرد ، اما وقتی یاد ترکش افتاد و آبی که بیرون می رفت ، دوباره غمگین شد .

 

کوزه گر پرسید : نظرت درباره گل ها چیست ؟

 

کوزه جواب داد قشنگ اند آنها فقط طرفی که من هستم روییده اند .

 

کوزه گر گفت : درست ؛ ماه هاست که تو به این گل ها آب می دهی . ایرادی که فکر می کنی داری ،

 

روستای ما را تغییر داده و آن را زیباتر کرده است .

 

کوزه ترک خورده گفت : پس در تمام این مدت که احساس بیهودگی می کردم ، نیم دیگری از من کار

 

مهم تری انجام می داد .

زندگی را سرشار از معجزه کنید

زندگی را سرشار از معجزه کنید

       از مردی که صاحب گسترده ترین فروشگاههای زنجیره ای در جهان است پرسیدند

 که رازموفقیت تو چه بوده است؟ در پاسخ گفت: زادگاه من انگلستان است. در خانواده 

  فقیری بدنیا آمدم و چون خود را واقعا فقیر می دیدم، هیچ راهی بجز گدایی کردن نمی ـ

شناختم.روزی بطرف یک جنتلمن رفتم و مثل همیشه قیافه ای رقت بار به خود گرفتم و

خواهش  مقداری  پول کردم. وی نگاهی به سروپای من انداخت و گفت:

به جای گدایی کردن بیا با هم معامله کنیم!

پرسیدم: چه معامله ای؟

گفت: ساده است. یک بند انگشت تو را به ده پوند می خرم.

گفتم: عجب حرفی می زنید آقا! یک بند انگشتم را به ده پوند بفروشم؟

گفت: بیست پوند چطور است؟

گفتم: شوخی می کنید .

گفت: برعکس کاملا جدی می گویم.

گفتم: جناب!من گدا هستم، اما احمق نیستم.

او همچنان قیمت را بالا برد تا به هزار پوند رسید. گفتم: اگر ده هزار پوند هم بدهید، من

به این معامله احمقانه راضی نخواهم شد.

گفت: اگر یک بند انگشت تو بیش از ده هزار پوند می ارزد، پس قیمت قلب تو چقدر

است؟درمورد قیمت چشم، گوش، مغز و پای خود چه می گویی؟ لابد همه وجودت را 

به چند میلیارد پوند هم نخواهم فروخت!؟

  گفتم: بله درست فهمیده اید.

گفت: عجیب است که تو یک ثروتمند حسابی هستی، اما گدایی می کنی! از خودت

خجالت نمی کشی؟

گفته او همچون پتکی بود که بر ذهن خواب آلود من فرود آمد. ناگهان بیدار شدم و گویی

 ازنو به دنیا آمدم؛ اما اینبار مرد ثروتمندی بودم که ثروت خود را از راه معجزه تولد

  بدست آورده بود.

دریغ که من این همه ثروت را کشف نکرده بودم . از همان لحظه گدایی را کنار

گذاشتم وتصمیم گرفتم زندگی واقعا تازه ای را آغاز کنم. حال شما بگویید که اگر

 امروز اولین روزتولد شما بود، چه راهی را در پی میگرفتید و چه میکردید؟ اگر

 تاکنون  به این سوال فکرنکرده وگمان می کنید  که معجزه تولد تنها یک بار اتفاق

افتاده است،با تولدهای بیشترمی توانید  زندگی خود را سرشار از معجزه کنید.

مشکلات پله پیشرفت

 مرد کشاورزی توی زمینش  چاهی بود که خشک شده بود و آبی نداشت. یک اسب پیر هم داشت که کور بود. یه روز اسبش در چاه افتاد. کشاورز با خودش گفت این اسب پیر و نابیناحتما پاهایش شکسته و من هم  نمی توانم آن را از چاه بیرون بیاورم . بیچاره اینقدر زجر می کشد تا بمیرد پس بهتره چاه رو پر کنیم و اسب رو از عذاب نجات بدیم. همسایه ها رو جمع کرد و همگی شروع کردند به پر کردن چاه. یه کمی که گذشت صدای اسب قطع شد. پیر مرد گفت یه لحظه صبر کنید تا قبل از زنده به گور شدن کامل یه بار دیگه اسب رو ببینم. وقتی توی چاه رو نگاه کرد دید هر بیل خاکی که روی اسب ریخته میشده خودش رو می تکونده و روی خاکها می ایستاده ومی آمده بالاتر.
نتیجه: ما هم می تونیم از مشکلات و سختی ها پله بسازیم و روی اونها وایسیم تا بریم بالاتر

تاجر و معامله میمون

در زمان های قدیم، تاجری به روستایی که میمون های زیادی در جنگل های حوالی آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت: من میمون های اینجا را خریدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم. مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتی معامله را قبول کردند.
به نظر آنها قیمت بسیار منصفانه بود. در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند.

فردای آن روز مرد تاجر دوباره به روستا آمد و به روستائیان گفت: هر میمون را ۲۰ دلار از شما می خرم. این بار روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاششان را برای گرفتن میمون ها بکار گرفتند. اما ظاهرا تعداد میمون های باقیمانده کمتر شده بود. در آن روز فقط ۵۰۰ میمون را گرفته و فروختند.
روز بعد مجددا آن مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون را به ساکنان آن روستا داد. او به مردم گفت:


 امروز من در شهر کاری را باید انجام دهم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد.
مردم روستا بسیار مشتاق شده بودند. هر میمون ۵۰ دلار! اما مسئله این بود که همه میمون ها را آنها گرفته بودند و دیگر میمونی برای فروختن باقی نمانده بود !
روستائیان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند. معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستائیان گفت: این میمون ها را در قفس می بینید؟ من حاضرم آنها را به قیمت هر میمون ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنها را به قیمت ۵۰ دلار به او بفروشید.
ظاهرا معامله ی پر منفعتی بنظر می رسد، ولی غافل از حیله ای که در آن نهفته است...
بدین ترتیب مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خرید میمون ها آوردند و هر میمون را بمبلغ 35 دلار از معاون تاجر خریداری کردند.

بله. چشمتان روز بد نبیند! از فردا مردم آن روستا دیگر نه آن مرد تاجر را دیدند و نه دستشان به آن معاون رسید! و تنها میمون ها بودند که با از دست رفتن سرمایه ی روستائیان دوباره در آن روستا ساکن شدند...
 

نتیجه اخلاقی را که میتوان از این حکایت گرفت اینست که
سرمایه های ملی خود را ارزان نفروشید، حالا هر چیز که باشد.
چون شما با اندوخته هایی که متعلق به سرزمین شماست ثروتمندید
و تا زمانیکه آنها را در محدوده ی خود دارید برنده اید ولی همین که
 آنها را از دست دادید در هر شرایطی بازنده خواهید شد.

مداد

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

برگرفته از: http://www.vazhang.blogfa.com

مشتت را باز کن

روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد، در آن گیر کرد و هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید. اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند. پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود، فکر کند. قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت: دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید.
پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم."
پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟"
پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد." شاید شما هم به ساده لوحی این پسر بخندید اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می بینیم همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان می چسبیم که ارزش دارایی های پرارزشمان را فراموش می کنیم و در نتیجه آنها را از دست می دهیم

(به خاطر بعضی از چیز ها خیلی از چیز ها را از دست داد)

منطق

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: قربان، شما واقعا چیزی در مورد موضوع این درس می دانید؟

استاد جواب داد: بله حتما. در غیر اینصورت نمیتوانستم یک استاد باشم. دانشجو ادامه داد: بسیار خوب، من مایلم از شما یک سوال بپرسم ،اگر جواب صحیح دادید من نمره ام را قبول میکنم در غیر اینصورت از شما میخواهم به من نمره کامل این درس را بدهید.

استاد قبول کرد و دانشجو پرسید: آن چیست که قانونی است ولی منطقی نیست، منطقی است ولی قانونی نیست و نه قانونی است و نه منطقی؟

استاد پس از تاملی طولانی نتوانست جواب بدهد و مجبور شد نمره کامل درس را به آن دانشجو بدهد.

بعد از مدتی استاد با بهترین شاگردش تماس گرفت و همان سوال را پرسید. و شاگردش بلافاصله جواب داد:
قربان شما 63 سال دارید و با یک خانم 35 ساله ازدواج کردید که البته قانونی است ولی منطقی نیست.

همسر شما یک معشوقه 25 ساله دارد که منطقی است ولی قانونی نیست.

واین حقیقت که شما به معشوقه همسرتان نمره کامل دادید در صورتیکه باید آن درس را رد میشد نه قانونی است و نه منطقی