گلدون

داستان های کوتاه ، جملات زیبا و تصاویر به یاد ماندنی

گلدون

داستان های کوتاه ، جملات زیبا و تصاویر به یاد ماندنی

عشق

عشق تنها چیزی است که با بخشیدن،بیشتر می شود.

استاد

مریدی از ملانصرالدین پرسید :

-((چطور شد که استاد شدی ؟))

ملانصرالدین گفت : همه ما می دانیم در زندگی چه باید بکنیم اما هیچ وقت این موضوع را نمی پذیریم .برای درک این واقعیت ،مجبور شدم وضعیت عجیبی را از سر بگذرانم . یک روز کنار خیابان نشسته بودم و فکر می کردم جه کنم ؟ مردی از راه رسید و جلو من ایستاد . خواستم از جلو من کنار برود دستم را تکان دادم . او هم همین کار را کرد.فکر کردم چه با مزه .حرکت دیگری کردم . او هم از من تقلید کرد .

شروع کردیم به آواز خواندن و هر ورزشی که بگوئی انجام دادیم .مدام احساس می کردم حالم بهتر است و از رفیق جدیدم خوشم آمده بود .چند هفته گذشت و از او پرسیدم : "استاد بگو چه کار باید بکنم ؟"

پاسخ داد : اما من فکر می کردم تو مرشدی !

نگاه زیبا

روزی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش-دکتر علی شریعتی

یک روز بارانی

یک روز بارانی

 

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن شرکت به صدا در آمد. زن گوشی را برداشت.

 

آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز سارای کوچکش را به او

 

داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید. ماشین را روشن کرد و

 

نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد. وقتی از داروخانه

 

بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشت کلید را داخل ماشین جا گذاشته

 

است.

 

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال سارا

 

هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او

 

گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتومبیل را باز کند. زن سریع سنجاق سرش را

 

باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این

 

استفاده کنم.

 

هوا داشت کم کم تاریک می شد و بارش باران شدت گرفته بود. زن با وجود ناامیدی

 

زانو زد و گفت: “خدایا کمکم کن". در همین لحظه مردی ژولیده با لباس های کهنه

 

به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه ی مرد ترسید و با خودش گفت: خدای

 

بزرگ من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد …!

 

زبان زن از ترس بند آمده بود. مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم مشکلی پیش آمده؟

 

زن جواب داد: بله دخترم خیلی مریض است و من باید هر چه سریعتر به خانه برسم

 

ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توام در ماشین را باز کنم.

 

مرد از او پرسید آیا سنجاق سر همراه دارد؟

 

زن فوراً سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز

 

کرد.

 

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: “خدایا متشکرم”

 

 

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید.

 

 

مرد سرش را برگرداند و گفت: “نه خانم، من مرد شریفی نیستم، من یک دزد

 

 

اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام.”

 

خدا برای زن یک کمک فرستاده بود، آن هم از نوع حرفه ای!

 

 

زن به پاس جبران مساعدت آن مرد ناشناس آدرس شرکتش را به مرد داد و از او

خواست که فردای آن روز حتماً به دیدنش برود.

 

 

فردای آن روز وقتی مرد ژولیده وارد دفتر رئیس شد، فکرش را هم نمی کرد که

 

 

روزی به عنوان راننده ی مخصوص در آن شرکت بزرگ استخدام شود.

نتایج عوض کردن سلایق شوهر

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند. مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم. لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم! دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست!

گذشت

اینقدر نگو اگر گذشت کنم کوچیک میشم ... اگه با گذشت کردن کسی کوچیک میشد خدا اینقدر بزرگ نبود

حاشیه نشین

ما حاشیه‌نشین هستیم. مادرم می‌گوید: «پدرت هم حاشیه‌نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد.» من هم در حاشیه به دنیا آمده‌ام ولی نمی‌خواهم در حاشیه بمیرم برادرم در حاشیه بیمارستان مرد. خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می‌کند، گاهی در حاشیه گریه، کمی هم می‌خندد. مادرم می‌گوید: «سرنوشت ما را هم در حاشیه صفحه تقدیر نوشته‌اند.» و هر شب ستاره بخت مرا که در حاشیه آسمان سوسو می‌زند به من نشان می‌دهد. ولی من می‌گویم: «این ستاره من نیست.» من در حاشیه به دنیا آمدم، در حاشیه بازی کردم. همراه با سگها و گربه‌ها و مگسها در حاشیه زباله‌ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم. من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم. در مدرسه گفتند: «جا نداریم.» مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: «آقای ناظم اسمش را در حاشیه دفتر بنویس تا ببینیم!» من در حاشیه روز، به مدرسه شبانه می‌روم. در حاشیه کلاس می‌نشینم. در حاشیه مدرسه می‌نشینم و توپ بازی بچه‌ها را نگاه می‌کنم، چون لباسم همرنگ بچه‌ها نیست. من روزها در حاشیه خیابان کار می‌کنم و بعضی شبها در حاشیه پیاده‌رو می‌خوابم. من پاییز کار می‌کنم، زمستان کار می‌کنم، بهار کار می‌کنم. تابستان کار می‌کنم و در حاشیه کار، زندگی می‌کنم. من در حاشیه شهر زندگی می‌کنم. من در حاشیه زمین زندگی می‌کنم. من در مدرسه آموخته‌ام که زمین مثل توپ گرد است و می‌چرخد. اگر من در حاشیه زمین زندگی می‌کنم، پس چطور پایم نمی‌لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی‌شوم؟ زندگی در حاشیه زمین خیلی سخت است. حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند. من حاشیه‌نشین هستم. ولی معنی کلمه حاشیه را نمی‌دانم. از معلم پرسیدم: «حاشیه یعنی چه؟» گفت: «حاشیه یعنی قسمت کناره هر چیزی، مثل کناره لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می‌نویسند؛ یا مثل حاشیه شهر که زباله‌ها را در آنجا می‌ریزند.» من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه شهر ریخته‌اند؟» معلم چیزی نگفت. من حاشیه‌نشین هستم. به مسجد می‌روم، در حاشیه مسجد نماز می‌خوانم، نزدیک کفشها؛ در حاشیه جلسه قرآن می‌نشینم. من قرآن خواندن را یاد گرفته‌ام، قرآن کتاب خوبی است. قرآن حاشیه ندارد. هیچ کلمه‌ای را در حاشیه آن ننوشته‌اند. من قرآن را دوست دارم. همه چیز باید مثل قرآن باشد.

دعا(جبران خلیل جبران)

یک روز سگ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت. وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند. ایستاد. آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد"ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید آنگاه یقین بدانید که باران موش خواهد آمد."سگ چون این را بشنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت" ای گربه های کور ابله, مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است."

فلیمینگ

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...

پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمینگ رسید. مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمینگ نجاتش داده بود.اشراف زاده گفت: می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی. کشاورز اسکاتلندی جواب داد: من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگیرم. در همین لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.اشراف‌زاده پرسید: پسر شماست؟
کشاورز با افتخار جواب داد: بله
با هم معامله می‌کنیم. اجازه بدهید او را همراه خودم ببرم تا تحصیل کند. اگر شبیه پدرش باشد، به مردی تبدیل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمینگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصیل شد و همین طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمینگ کاشف پنسیلین مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الریه مبتلا شد.
چه چیزی نجاتش داد؟ پنیسیلین  

غیبت

بلای جانسوز عصرما غفلت است، غیبت نیست.  

امام دست نیافتنی نیست ، دستهای مابسته است . 

امام در پرده غیبت نیست ، پرده برچشمهای ماست . 

وآنچه مارااززیارت امام محروم می کند ،غیبت امام نیست ،غفلت ماست

جهت تعجیل در فرج آقا امام زمان صلوات فرستادن کافی نیست باید کاری کرد